تجدیدپیمان...
طلوعی است که غروب ندارد
گرچه اهل ظاهرآن را
غروبی غم انگیز
خوانند...

خوشاروزی که گرم جنگ بودیم
میان رنگها بی رنگ بودیم
دل هرکس شهادت راطلب داشت
حدیث عشق ومستی رابه لب داشت
خوشا تنهایی شبهای سنگر
که دل بود و تمنا بود و دلبر...
تاخداهست میتوان شهیدشد...

زمین خوردن زیباست ،
اگرمقصد خاک پای عزیزان باشد.
هفته دفاع مقدس و یاد و خاطره شهدا گرامی باد.

خیابان ها را به یاد شهدا کردیم
تاهر وقت نشانی منزل را می دهیم
بدانیم از گذرگاه کدام خون شهید
با آرامش به منزل می رسیم....
وتا ابد به آنها که قمقمه هایشان را
زیر خاک پنهان کرده
تا هوس آب نکنند ،مدیونیم...

شهادت نردبان آسمان خداست...
به یاد شهدا باشیم...
تا آسمانی شویم...
هادشهادت نرد
بان آسمان بود/شهادت آسمان را نردبان بود...ت نردبان آسمان بود/شهادت آسمان نردبان بود...
جاودانه ها
مجموعه خاطرات رزمندگان
من به راهي مي روم كانجا قدم نامحرم است از مقامي حرف مي گويم كه دبم نامحرم است ما اگر مكتوب ننوشتيم عيب ما مدان درميان راز مشتاقان، قلم نامحرم است ((بيدل دهلوي)) اين قطعه هاي پا برهنه، ادامه يك واقعيت آفتابي اند، واقعيتي كه هشت سال بر اين مرز و بوم سايه افكنده بود ودر متن اين واقعيت، بسياري زيستند و بسياري شهيد شدند... وبسياري هنوز ادامه آن واقعيت اند. سلوكشان به زيبايي آن سالهاست. در قله هاي برفي غرب بال مي زنند و در غربت جنوب مي گريند و تصور صداي خمپاره ها يك آن رهايشان نمي كند، قلمهاشان عطر باروت را منتشر مي كنند و چشم بسته آدمها را به جايي مي برند كه عرصه جدال مين ها وسرنيزه هاست جبهه را مي گويم كه نه تنها خاستگاه عشق و زيبايي و معرفت كه خاستگاه ((هنر متعهد)) نيز بود واز جمله هنرها ((نويسندگي جنگ)) بود كه بسياري بدان نايل شدند وبعضي هنوز در اين جاده طي طريق مي كنند. مسافران اين جاده، ادعايي نداشتند و ندارند. گاه مكنونات قلبي شان را در ورقهاي كاهي مي نوشتند.و مي فرستادند براي تحريريه ((جبهه وجنگ)) روزنامه جمهوري اسلامي ...
تهران: سازمان انتشارات روزنامه جمهوري اسلامي ، .1378 232 ص . : مصور. 7000 ريال: 8 172 350 964 ISBN
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند
زمین چقدر حقیر است ای خاکی ها...
.........
یادشان گرامی و راهشان مستدام باد
ماه هاشمی ، حضرت اباالفضل العباس،
بر جانبازان عزیز و ایثارگران دفاع مقدس
و همه شیفتگان اهل بیت ع مبارک باد ...
شرکت در انتخابات
بمنزله ادامه دادن
راه شهدا است ....

سال هایی که رفته اند آدم های زیادی را با خود برده اند...
آدم هایی خیلی عزیز ...
"او روح و قلب ماست"
با این حال خودش معتقد بود زندگی اش جزئی از حوادث این عالم بوده است.
اما در تمام زنگی اش برای اینکه برای خدا کار کند زحمت کشید یاد پر رنگش در حافظه تاریخ
حاصل همین تلاش هاست.
آمدند نصیحتش کنند که علیه شاه حرف نزند.گفتند :با این کار هایی که می کنید
"شما را می کشند"سرش را بالا گرفت توی چشمهایشان نگاه کرد
ترسی توی چشم هایش ندیدند! آرام گفت:
"بگذارید بکشند آنوقت از خون من برای اسلام استفاده کنید" .
پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟
مادر گفت : باقالی پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت :
ما امروز این ماهی ها را می خوریم
و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند
چند وقت بعد... عملیات والفجر 8 ... درون اروند رود گم شد ...
و مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد .....

دفترچه يادداشت شهيد16 ساله كه گناهان هر روزش رامی نوشته: گناهان يك هفته او به قرار زیر می باشد؛ شنبه،بدون وضو خوابيدم: 1شنبه،خنده بلند در جمع: 2شنبه،وقتی در بازی گل زدم احساس غرور كردم: 3شنبه،نماز شب را سريع خواندم: 4شنبه،فرمانده در سلام ازمن پيشی گرفت: 5شنبه،ذكر روز رافراموش كردم: جمعه،تكميل نكردن 1000 صلوات و بسنده كردن به 700صلوات
اگر شهدا عزیزند "که عزیزترینند"
اگر برای ما گرامیند "که گرامی ترینند" ،
گرامیداشت آنها به معنای این است که
ما راهشان را ادامه بدهیم واهدافشان را دنبال کنیم .
*گفتم کلید قفل شهادت شکسته است*
یا اندر این زمانه در باغ بسته است
*در بسته نیست، بال و پر شما شکسته است*
برای ستاره ها
جایی بالاتر از آسمان نیست ....
جای شهدا خالی...
دو تا برادر بودند که به ظاهر هیاتی نبودند و به قول بعضی ها، آن تیپی!
این دو شیفته ی سید شده بودند و به خاطر دوستی با سید، وارد هیات شدند.
یک روز مادر اینها شک می کند که چرا شب ها دیر به خانه می آیند.
سر شب دنبال آنها راه می افتد، می بیند پسرهایش رفتند داخل یک زیرزمین، این خانم هم پشت در می نشیند و گوش می دهد؛ متوجه می شود از زیرزمین، صدای مداحی می آید.
بعد از اتمام مراسم، مادر متوجه می شود فرزندانش مشغول نماز شده اند.
با دیدن این صحنه، مادر هم تحت تاثیر قرار می گیرد و او هم به این راه کشیده می شود.
خود سید بعدها تعریف کرد که این دو تا برادر یک شب آمدند گفتند: سید! مادر ما می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری.
گفت:آقا سید! شما من را که نماز نمی خواندم، نماز خوان کردی! چادر به سر نمی کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم! از شما داریم. این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت:
" من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! اینها معلم اخلاق من هستند!"
ــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید سید مجتبی علمدار