تو خود حجاب خودی...
گفتم که روي خوبت، از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم ، جانا نشان کويت ؟
گفتا نشان چه پرسي،آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو ، خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما ، غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم
گفتا آن که سوخت او را، کي ناله يا فغان است
گفتم فراغ تا کي؟گفتا که تا تو هستي
گفتم نفس همين است ، گفتاسخن همان است
گفتم که حاجتي هست ، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا، گفتا که رايگان است
گفتم ازم بپذير،اين نيم جان که دارم
گفتا نگاه دارش،غمخانه ي تو جان است
گفتا تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم ، جانا نشان کويت ؟
گفتا نشان چه پرسي،آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو ، خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما ، غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم
گفتا آن که سوخت او را، کي ناله يا فغان است
گفتم فراغ تا کي؟گفتا که تا تو هستي
گفتم نفس همين است ، گفتاسخن همان است
گفتم که حاجتي هست ، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا، گفتا که رايگان است
گفتم ازم بپذير،اين نيم جان که دارم
گفتا نگاه دارش،غمخانه ي تو جان است
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۰۸ ساعت توسط اخوی
|
ارایه مطالب دینی ، اخلاقی ، اجتماعی و خانوادگی با استفاده از منابع اسلامی