«من به کسی که آرزویی برای آموختن ندارد ،چیزی تعلیم نخواهم داد .همچنین هیچ مطلبی را برای کسی که خود در جستجوی درک آن نیست ، توضیح نخواهم داد». 

این بیان کنفوسیوس ،معنای عمیق یادگیری را نشان می دهد و مؤید آن است که «یاد دهی» نافی و ناقض «یادگیری» است. آموزش در عملکرد سنتی خود، بر اساس «دادن » و «گرفتن» استوار است.  

این شیوه در گذشته به دلیل عدم گستردگی دانش، معلم را تنها منبع تصور می کرد که نقش عمده وی در یاددادن و انتقال دادن اطلاعات به فراگیران خلاصه می شد .لیکن با افزایش حجم شگفت آور دانش درعصر حاضر ، شیوه یاددهی و انتقال مفاهیم از جانب فردی دانا و توانا به فراگیران، مصداق پیدا نمی کند . از این رو تحول و تبدیل «یاد دهی» به «یادگیری» ضرورت می یابد . این گذر مستلزم آن است که فرد شیوه آموختن را بیاموزد. آموزش و پرورش باید به فرد بیاموزد که اطلاعات را از کجا بیابد ؟ چگونه مطالعه کند؟ چگونه دسته بندی و طبقه بندی مجدد نماید؟ صحت آن را بسنجد؟ چگونه از امر عینی به مجرد و از مجرد به عین رجعت کند؟ چگونه مسائل را در جهت تازه ای بنگرد و چگونه به خود بیاموزاند؟بدین ترتیب فرد بدون آن که از تعلیم گرفتن باز ایستد، از صورت مفعول خارج و به فاعل مبدل می شود . دیگر پذیرنده صرف مطالب نیست، بلکه خود در فرآیند یادگیری، به صورت فعال، دخل و تصرف می کند و بر شیوه یادگرفتن خود، استیلا می یابد. چنین چشم اندازی، ضرورت اجتناب ناپذیر عصر فعلی است.  

در نتیجه، «در آینده بی سواد کسی نیست که نمی تواند بخواند، بلکه کسی است که یاد نگرفته است که چگونه یادبگیرد » (تافلر ، 1372) . 

آموزش متکی بر انتقال صرف محتوا و موضوعات ثابت، دیگر مناسب حال و آینده نیست، آنچه بیش از همه مورد نیازاست «یادگیری چگونه یادگرفتن» است این موضوع که روح یادگیری مداوم را شکل می دهد ، می تواند امکان سازگاری فرد را با دگرگونی های سریع آینده ممکن سازد. بدین دلیل، «مدارس آینده باید دانش آموزان را از صورت «مفعول» بیرون آورده و به «فاعل» آموزش خویش مبدل سازد … تعلیم و تربیت « دیگران » باید به تعلیم و تربیت « خویشتن » مبدل شود ، این دگرگونی بنیادی ، دشوارترین مسئله ای است که در دهه های آینده انقلاب علمی به ویژه برای آموزش و پرورش مطرح می شود » (پتروفسکی و دیگران، 1356 :124).  

نظام آموزشی باید به دانش آموزان بیاموزاند که «چگونه» بیندیشند نه اینکه «چه» بیندیشند . نحوه اندیشیدن به مراتب مهم تر از حفظ کردن اندیشه ها است . اندیشیدن اگر چه یک فعالیت ذهنی است که از سرشت آدمی برمی خیزد، ولی چگونه اندیشیدن ، عملی است که نیازمند هدایت و تربیت است. البته این فرایند، به معنای کاهش نقش معلمان نیست، به بیان سقراط «وظیفه معلم، وظیفه قابله است. معلم علم را نمی آفریند ، بلکه کارگزار ارتباط است و میان شاگرد و سرچشمه های خلاقیت به منزله میانجی عمل می کند . کار اساسی وی آن است که به شاگرد بفهماندکه در درون خود نیرویی داردکه مدخل روشنگری او است» (مایر، 1374: 49 ). با چنین رویکردی می توان امیدوار بود که نظام آموزشی از « نتیجه محوری» فعلی که گرفتار آن آمده و متکی بر «یاددهی» است ، به «فرآیند محوری» که متکی بر «شیوه یادگرفتن» است هدایت شود.